تبليغاتX
خورشید پنهان

خورشید پنهان

دلم برایت تنگ شده آقای من

دلم میخواهد برایت دوباره بنویسم

شاید این دلتنگی بهترین بهانه برای شروع دوباره باشد...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:3 توسط یه منتظر| |

کاش خوب بودم تا براحتی چشمهایم را میبستم

و دعا میکردم

آسوده از هر فکر و خیالی از هر گناهی

و آبرویی داشتم

تا میتوانستم برای سرنوشتم دعا کنم

و از آقایم طلب دعا میکردم

آه که چقدر گناهکارم

و اما با همه ی اینها در دلم دعایی دارم که

نمیدانم گفتنش گستاخی است یا...

خواسته ام را نمیگویم خواستن را میگویم

و اما میدانم تو امام خوبی هایی

که اگر قسمت دهم به جد بزرگوارت که روز مبعثش است

با مهربانی میپذیری و برایم دعا میکنی

پس

ای پادشه خوبان تو را قسم به محمد مصطفی (ص) برایم دعا کن

که روز سرنوشت من فرداست...

 

سلام فردا روز کنکور منه و همچنین روز مبعث شما رو قسم میدم به پیامبر که فردا رو مبعث ایشونه برای کنکورم دعاکنید

ممنون

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 16:29 توسط یه منتظر| |

جلوی آیینه می ایستم

به خودم نگاه میکنم

چرا اینگونه شده ام؟

به خودم میگویم

تا کی؟

جوابی ندارم

دوباره میپرسم 

تا کی؟

میگویم خب از فردا به بعد

آخ که این فردا ها هیچ گاه نمیرسند

با خودم عهد میبندم

عزمم را جزم میکنم

میگویم این دفعه با دفعه های قبل فرق میکند

اما دوباره

از پله ی اول

از اول

از سر خط

چرا؟چرا انقدر من بدم؟

چرا خدایم را فراموش میکنم؟

چرا امامم از یاد میبرم؟

و فقط نامم منتظر میماند

دلم برایت تنگ شده

میخواهم دوباره عاشق شوم

میخواهم دوباره شب جمعه نمازت را بخوانم

وسحرش العجل

و غروبش ابری شوم

دلم برایت تنگ شده

دلم برای پاکی و قداست تنگ شده

گرچه هیچ وقت نبوده ام!

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 21:0 توسط یه منتظر| |

من بی بهانه برایت مینویسم

خسته ام اما همچنان پابرجا

کاش بیایی.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:58 توسط یه منتظر| |

 فاطمیه آمد و آن مونس و همدم کجاست؟ شمع میپرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟

در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا ، تا نپرسد این جماعت بانی مجلس کجاست

 

شهادت بی بی دو عالم،بانو فاطمه زهرا (س) رو بهتون تسلیت میگم

التماس دعا

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:40 توسط یه منتظر| |

           

اگر عنایتی بر این گدا کنی چه می شود

 

مس وجود جان من طلا کنی چه می شود

 

غم فراق و دوریت گرفته سینه مرا

 

اگر که عقده دلم تو وا کنی چه می شود

 

به زخم های جان من بنه ز لطف مرهمی

 

به قلب زار من اگر شفا دهی چه می شود

 

هر آن طبیب کآمدم فزون نمود درد من

 

تو دردهای من اگر دوا کنی چه می شود

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 0:13 توسط یه منتظر| |

خسته ام

خسته ی این زمانه

 طاقتم طاق شده

 تاب ماندن در این روزگار سیاه را ندارم

برایم تلخ است دیدن شنیدن و گفتن از این روزگار

تو که باخبری....

پس کی؟

دارد دیر میشود

بخدا همه چیز بد شده

هنوز بدتر از این باید بشود؟

بدتر از این؟؟

مولای من سرور من سالار من

میبینی گرگ های زمانه چگونه با نامت بازی میکنند

بیا به خودت قسم که روزگار بد شده

نگذار یزید های زمانه به خواسته هایشان برسند

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 17:35 توسط یه منتظر| |

 
                               بی تو...  آسمان شهر ابری ابری ست

                                          بی تو  آفتابگردان ها در جست و جوی تو اند

                                           آقاجان... آدمیان حیران و سرگردان به دنبال تو می گردند...  غافل...

                                           غافل از این که ماییم گمشدگان روزگار و شمایید پیدای پنهان...

                                            پس بیایید تا پیدا کنیم خویشتن خویش را...

                                                      الی متی احارفیک یا مولای...

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 21:53 توسط یه منتظر| |

من در این هیاهو ٫تو در آن آرامش

من در این زندان٫تو در آن بهشت

من در این ظلمت٫تو در آن نور بی پایان

و من در این فرش و تو در آن عرش

مولایم خسته و درمانده ام

نای هیچ کاری را ندارم

بدادم برس

بدادم برس

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 14:56 توسط یه منتظر| |

ماه من٫ماه من

چرا اینگونه با من میکنی؟

از من دلگیر شده ای؟

چرا دیگر میهمان قلبم نمیشوی؟

تو که مر از یاد نمیبردی

تو که همیشه به یادم بودی

تو که همیشه هوایم را داشتی

از من دلخور شده ای

به من بگو طاقتش را دارم

در همین گفتگو بودم

که قلبم انگار سوت میکشید

انگار حفره ای بر قلبم خانه زد

حالی دگرگون به من دست داد

مرگ را جلوی چشمانم دیدم

وقتی تشابه را میان کوفیان و خودمان یافتم

 


منتظران مهدی به هوش

حسین را منتظرانش کشتند.....

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 18:12 توسط یه منتظر| |

Design By : Night Melody